

راه
ــــــــــ
راه ، همان راه بود
اما
هنگام ِ آمدن به شهر ِ تو
نزدیک بود و آسان
و هنگام ِ بازگشتن ،
طولانی و بیکران !
.....
راه ، یکی بود
اما
پـای ِ مشتاق ِ دیدار ، کجا ؟
و پـای ِ مـهجـور از یار ، کجا ؟!

+ به قلم : رهسپار

تـقـدیر ِ غـــریـب
ـــــــــــــــــــــــــــ
در زمانه ای که آسان است
آسمانی از ستاره داشتن ؛
پس از ده هـــا ســال
تنها یـکـبـار ، ستاره ی هـالــی ، می آیــد؛
تقدیـر ِ غـریـبـی است نـازنـیـن !
چـه دیـر هنگام ، درخشیـده ای
در آسمــان ِ تیره ی دلـم
همچون سـتــاره ی هــالــی .
+ به قلم : رهسپار

یــلـــــدا
شادی هایت
به درازای همه ی یـلــدا ها
و غم هایت
به کوتاهی ِ فاصله ی چشمهایم
با تـصـویـر ِ خیــالــَت .
.......
چه ساکت و سرد است :
این شب ِ یـلــدای ِ بی تو .
+ به قلم : رهسپار

صاعقه

عشق ، صاعـقـه است ،
سفیری است که
از همسایـگـی ِ خدا می آید ؛
ناگـهـــان می جهد ،
و بر کویرستان ِ دل ، فـرو می نشیند .
عشق ، صاعقه ای است که سائقه می شود ...
و لطافت ِ باران :
ثمره ی صاعـقـه است .

+ به قلم : رهسپار
برهوت
ــــــــــــــــــــ
آنگاه که محتاج ِ سایه بانی بودم ،
در برهوت ِ سوزان ِ تنهایی
رهایم کردی !
گمان کردم
به جستجوی تکه ابری در آنسوی آسمان ، رفته ای
... تو رفتی و
تکه ابری نیز نیامد
و من
اینک ، ایستاده مُرده ام ؛
در شمایل ِ مترسکی محزون
که بر شانه های سایه اش ، به خواب رفته است ...
بگذار در این وادی ِ آتش و عطش
سايه ای بـمــانـَـد ؛
شاید ، روزي
" تو " بیایی .

+ به قلم : رهسپار
یک نگاه
خداوند
آسمانها و زمین را
در شش روز ، آفرید
شگفت نیست اگر
تولد ِ عشق ِ تو
تنها
با نگاهی
باشد .

بیرون از حصار
ساییدگی ِ سنگ های کنار ِ دریا را دیده ای ؟
آمد و رفت ِ موج ها
و خستگی ناپذیری شان
سنگ را نیز می ساید ...
اینک ، من آن موج عاشقم
بی قرار ، برای ِ بیرون زدن از حصار
و استوار ، برای ِ به تو رسیدن ...
روزی ، سنگ ِ ساحل ات را
خواهم سایید .
کاش
کاش ، حتی
زمانی به درازای ِ سکوت ِ جیرجیرک ِ مرداب
بین ِ دو آوازَش ،
بی قراری ِ پروانه ی عاشق را
بر گِرد ِ نیلوفر آبی
می فهمیدی !
+ به قلم : رهسپار
یک سهم آرزو

اگر هم اکنون ، فرشته ای
ندایم دهد که :
خدایت ، یک سهم آرزو، عطایت کرده است ،
بی درنگ
ساعتی از دیدار ِ تو را
خواهم خواست و دیگر ، هیـچ ...
دلتنگت هستم ، بی شُمار
ای ماندنی ترین ماندگار !
+ به قلم : رهسپار
میلاد خاکستری
![]()
دو بار زاده می شویم :
یکبار در سطور ِشناسنامه
یکبار ، بر بال ِ پرنده ی سپید ِ عشق .
اکنون ، نمی دانم ؛
دلخوش ِ یادواره ی تولد ِ نخستین باشم
یا سوکوار ِ احتضار ِ تولد دوم ؟ ...
آنگاه که تــــــو نباشی ؛
سالگـشـت ِ تولـــد ِ اول
سوکواره ای بیش نیست .
+ به قلم : رهسپار
ما ، باد ، خاک

سهم ِ تـو از من
هرچه بود ؛
سـپـردی اش بـه بـاد .
سهم ِ من از تــو
هر چـه بـود ؛
هـســت ؛
به همان طراوت و گرمای ِ آغازین .
عـزیـز می دارمـش
تا آخرین نـبـض ِ بـودن
تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک ...
کـــولــه بـار

کوله ات را پــُر کن
لبریزش کن از عشـــق و مـِهـر
سنگینی اش ؛
تـا سَــفـَر هایـی هـرچند دور
انـدکـی هم ،
آزارَت نخواهد داد !
+ به قلم : رهسپار
گمگشته
وقتی زمین
سراسر ، برفی است
و من
سراپای ، سپید پوش ؛
چه فرقی است ،
میان ِ جست و خیز و فریاد
و آرامش و قرار؟
تو ، از آن اوج
این گمگشته ، در جزیره ی تنهایی را
نمی بینی ...
+ به قلم : رهسپار
شب یـلدا
شب ِ یلدا نیز
اگر با تو بگذرد
چشم به همزدنی ، بیش نیست
...
برای من ِ محتـــاج
زیـارت ِ چشمانـت
چشم به همزدنی هم
غـنـیـمـت است .
+ به قلم : رهسپار
میلاد
اگر من
میلاد تو را از یاد بـُرده باشم :
آسـمان ، هرگز از یاد نمی بـََرَ د ؛
زیرا آن شب ،
ستاره باران تـَرَ ست .
...
خورشید از یاد نمی برد ؛چون آن روز ،
درخشان تـَرَ ست.
...
گــُل ها فراموش نمی کنند ؛
چرا که آن روز ،
عطرآگین ترند ؛
...
مرغ های عشق ، از خاطر نمی برند ؛
زیرا مادران و پدرانشان ،
آخرین حرف ِ الفبای عشق را
در روز ِ ولادت ِ تو ، آموخته اند
...
چه آشفته حال بوده ام من !
این همه نشانه ... !
و ندانسته ام که روز میلاد توست .
+ به قلم : رهسپار

________
در حادثه ی بشکوه ِ دوباره به هم رسیدن ؛
نه اینکه حرفی برای گفتن نیست !
برای واگویه ی ِ احساسمان ،
واژه ها ، بس عاجزند
...
غرقه می شویم
در ژرفای آتش ِ چشمهامان ؛
گاهی در " نگاه " ،
صد کتاب ، سخن است .
+ به قلم : رهسپار
رنــگ ِ عـشــق

عاشق که می شوی
در هنگـامـه ی اشتیاق و التهاب و بیقراری
دیــدار ِ " یــار "
سـرخ و زرد و گلگونـت می کند ؛
درست ، همانند ِ رنگهای پاییـز .
...
تــردید مکـن نازنین !
پـایـیـز ، بهــاری ست که عاشق است .
+ به قلم : رهسپار

جادوی لبخنـــد
آنـگــاه که در انتـهای افـق
آسمـان ِ تـیـره ، تـبـســم کرد
سـپـیــده برآمــد
و زمین و دریـا نورباران شد
امـا روشـنـایـی اش
فقط تا غــروب ، پـاییــد ....
گُــُـلـبــانــو !
با لـبخـند ِ مهربـانـت
چه افـســونــی خوانده ای
کـه فروغ ِ آذرخـش اش
بــر این قـلـب ِ سـوکــوار
هـرگز ، غــروب ندارد ؟!
+ به قلم : رهسپار
شــب غـریب
گـفـتـی : چـه شـب ِ غـریـبــی ست
...
آسـمـان را می بـیـنـم
کـه خـورشـیـد ، در آن اسـت !
عـشـق ِ مــن !
کـلام ِ تــو ؛
فـــرا تــر از خورشیدی ست که
مـی درخـشــد ، در مـیـانـه ی آسمـان .
آری ...
چـــه شب ِ غریبی ست !
+ به قلم : رهسپار

تـا دیــدار
آنگاه که کنـــــار ِ مـنـــی
دوست دارم ثـــانـیـه ها
به کـُـنــدی سالها بگذرند
و آنـگـاه که از کـنـارم می روی
دوســت دارم هفته ها و ساعت ها
بـیـش از ثـانـیـه ای نـپــایند
تا دوباره فرا رســــــد :
جشنواره ی دیدارمان ...
خــــدایـا !
عـصای سحر آمیز ی می خواهـــم
تا عـقــربــه های ساعتی را که
بر پهـنـه ی آسمان دوخته ای
به دلخواه
اینسو و آنسو بکــِشـــم

ویــرایـش دوباره
اگر زندگی
کتاب ِ قصـــه ای بــود کـه
ویـرایـش ِ دو باره ای داشت
آنـــگــــاه
به جـای ِ همــه ی نام هــای خط خطی
تـنـهــا ، نــام ِ تـــــو بود :
ای ویـرایـش ِ آخرین !

فـنــــا
چـون عقـربـه هــا
مــی آیـی و می روی
مــی روی و مـــی آیـی
مـانـدن هــایــت ، کــوتــاه و
رفتـن هایـت ، بـس بـلـنـد
....
نـمـیـدانم دعـا ست یا نـفـریـن :
کــاش ، این بار
بـا وصال ِ عقربه ها
این رنج شمار ؛
این ساعت ِ نفرین زده
از حـرکت ، بایـستـد
و همـیـشـه ... بـمـانـی !

مـــرور
نـا بـاورانـه
خاطـراتـم را
از دیـروز و دیــروز ها
از بـرگ بـرگ ِ دفتــر ِ خـیـال
بـیـرون می کـِشـم
دلــم برای همه ی آن لحـظــه ها تـنـگ است ...
پــس از تـــو ؛
عـشــق
مـضـحــِک تـریــن ِ واژه هـا ست .
+ به قلم : رهسپار

کـلــبـــه
یه زمانی
توی ِ کلبـه مون بــرو بیـــایی بود
توش پـــُر از نور و امید و
عطـش ِ رهـایـی بود ...
یه زمانی
یه کسی پـیـدا می شد ؛
کلبه را آبی و جاروبـــی می کرد ،
آواز ِ بلبلا و کبـــــوتـــرا
نزدیک ِ پـنـجـــره ، آشــوبـی می کرد ...
یه زمان ، نـســیـــم ِ عشق ،
پنجـره ها را باز می کرد
گلای ِ شمعدونی را ،
با مهــربونی نــاز می کرد
.....
حالا یه قفـــل ِ بــزرگ
خوابیده روی در ِ ش
کم کــَمــــَـک عنکـبــوتــا
می ریزن دور و برش ...
عزیزم ! رفتی سفــر
سفـــرت خوش نازنین
یه روزی شــــاید بـیــای
که دیگه نیستم ...
همیـــن !

یکـطــرفه
تو مثل ِ قلبم می مونی
تویی چو پاره ی تنم
هــــرگـــز اینو یادت نره
دل از تو بر نمی کــَنـَم
*
با اینکه کم محل شدی
با اینکه قلبت سرد شده
با اینکه این روزا دیگه ،
گلهای گلدون زرد شده
*
ولی بدون ! عشقم تویی
فقط تــــویی
اونکه تا وقت ِ جون دادن
یـا د شه تو قلبم ، تویی
*
عزیز ِ دردونه ی من
حرف خودت مگه نبود
" فرصت کمه برای عشق " ؟
پس چـرا خــون ِ دل میدیم
به این قــنــــاری های ِ عشق !
*
بیا اینو باور کنیم ،
عمرها دارند کوتاه میشند
گلبرگای نازک ِ عشق
زود از ساقه جدا میشند
*
تو دنبال ِ بهونه ای
واسه ، رها شدن ز ِ من
بهتره انکار نکنی
ای نازنین ِ خواستنی ،
نزدیکتر از خودم به من !
*
سر نزدن هات معلومه
رو اسم ِ ما خط کشیدی
توی صف ِ خاطرخواهات
ما را دیگه هیچ ندیدی
*
عیب نداره ازین به بعد
یکطرفه دوستت دارم
تا آخرین لحظه ی عُمر
دست از تو بر نمی دارم
*
تو مثل قلبم می مونی
تویی چو پاره ی تنم
هــــرگــــز اینو یادت نره
دل از تو بر نمی کنم
+ به قلم : رهسپار
در غـبــار
من و تو
گمشـدگـانـی بودیم در غبـــار
غـبـار ِ تنـهــایی و حـیـرانـی ...
در آن غـروب ِ حـادثــه ، نــاگــاه
آمــدی :
از وَرای ِ غـبــار
از آنسوی ِ زمـیـن
انگــار ، از سـیـــاره ی ناهـیـد
...
ایـنـک ، نـازنـیـن !
بـایـد فـانـوســی بــجـــویـیـم
در این جنگـل ِ مـِـه آلود و پـر آشـوب
نـمـی خواهم دوبـاره گـُم شویـم در غـبـار ...

نــــگـــاه
خواستم از تو بســـــرایم
امـــا
واژه ها
با عجــز و شرمساری
از رُسـتـنـگــاه ِ قلـم
گـریختنــد ...
من ماندم و خیال ِ چشمانت
و گفتگـــوی صامت ِ نـگـاه هایمان
که بی نیاز از نوشتن بود ...
![]()
فرشته
بار دیگــر
شجــره نـامـه ات را
نـگــاه کــن !
تو بـه زمـیــنـیــان نمـی مـانـی
شاید فـرشـتــه ای باشی
که هفــت آسـمــان
وفـــا آورده ای .

تبصره
پیوندمان
از آغاز ،
قـانــون ِ زمانه نبود
مـــا
مشروعیت ِ رابطه را
از تـبـصــره ی عشق
وام گــرفـتـیـم
..............
جــــدال
جـدالـی بـود سخت
میان ِ فِراق و وداع
تو گفتی :
فــِـراق ، شعله بر جان می زند ...
من گفتم :
وداع ، خاکسترم می کند ...
...
چه خرسندم من !
اینک که شعله بر جانم افتاده است .

دلتنگ
همه جا هستی :
در مقابلم
کنارم ...
در کوچه و خیابان ،
در آفتــاب و در سایــه
در لابلای سطرهای کتاب
حتی در خواب و خیالم...
نازنین!
هرجا می نگرم ، می بینمت
پس چرا اینگونه دلتنگت هستم؟!

واژه
می گفتی از آن ِ منی
نبودی از آن ِ من :
هرگاه خواستی ، آمدی
و هرگاه خواستی ، رفتی
.....
بسیار ، جستجو کردم ، ...
هیچ فرهنگ ِ واژگانی
اینگونه معنا نکرده بود
واژه ی مالکیت را ...
+ به قلم : رهسپار





