شــب غـریب
گـفـتـی : چـه شـب ِ غـریـبــی ست
...
آسـمـان را می بـیـنـم
کـه خـورشـیـد ، در آن اسـت !
عـشـق ِ مــن !
کـلام ِ تــو ؛
فـــرا تــر از خورشیدی ست که
مـی درخـشــد ، در مـیـانـه ی آسمـان .
آری ...
چـــه شب ِ غریبی ست !
+ به قلم : رهسپار

تـا دیــدار
آنگاه که کنـــــار ِ مـنـــی
دوست دارم ثـــانـیـه ها
به کـُـنــدی سالها بگذرند
و آنـگـاه که از کـنـارم می روی
دوســت دارم هفته ها و ساعت ها
بـیـش از ثـانـیـه ای نـپــایند
تا دوباره فرا رســــــد :
جشنواره ی دیدارمان ...
خــــدایـا !
عـصای سحر آمیز ی می خواهـــم
تا عـقــربــه های ساعتی را که
بر پهـنـه ی آسمان دوخته ای
به دلخواه
اینسو و آنسو بکــِشـــم

ویــرایـش دوباره
اگر زندگی
کتاب ِ قصـــه ای بــود کـه
ویـرایـش ِ دو باره ای داشت
آنـــگــــاه
به جـای ِ همــه ی نام هــای خط خطی
تـنـهــا ، نــام ِ تـــــو بود :
ای ویـرایـش ِ آخرین !

فـنــــا
چـون عقـربـه هــا
مــی آیـی و می روی
مــی روی و مـــی آیـی
مـانـدن هــایــت ، کــوتــاه و
رفتـن هایـت ، بـس بـلـنـد
....
نـمـیـدانم دعـا ست یا نـفـریـن :
کــاش ، این بار
بـا وصال ِ عقربه ها
این رنج شمار ؛
این ساعت ِ نفرین زده
از حـرکت ، بایـستـد
و همـیـشـه ... بـمـانـی !

مـــرور
نـا بـاورانـه
خاطـراتـم را
از دیـروز و دیــروز ها
از بـرگ بـرگ ِ دفتــر ِ خـیـال
بـیـرون می کـِشـم
دلــم برای همه ی آن لحـظــه ها تـنـگ است ...
پــس از تـــو ؛
عـشــق
مـضـحــِک تـریــن ِ واژه هـا ست .
+ به قلم : رهسپار

کـلــبـــه
یه زمانی
توی ِ کلبـه مون بــرو بیـــایی بود
توش پـــُر از نور و امید و
عطـش ِ رهـایـی بود ...
یه زمانی
یه کسی پـیـدا می شد ؛
کلبه را آبی و جاروبـــی می کرد ،
آواز ِ بلبلا و کبـــــوتـــرا
نزدیک ِ پـنـجـــره ، آشــوبـی می کرد ...
یه زمان ، نـســیـــم ِ عشق ،
پنجـره ها را باز می کرد
گلای ِ شمعدونی را ،
با مهــربونی نــاز می کرد
.....
حالا یه قفـــل ِ بــزرگ
خوابیده روی در ِ ش
کم کــَمــــَـک عنکـبــوتــا
می ریزن دور و برش ...
عزیزم ! رفتی سفــر
سفـــرت خوش نازنین
یه روزی شــــاید بـیــای
که دیگه نیستم ...
همیـــن !

یکـطــرفه
تو مثل ِ قلبم می مونی
تویی چو پاره ی تنم
هــــرگـــز اینو یادت نره
دل از تو بر نمی کــَنـَم
*
با اینکه کم محل شدی
با اینکه قلبت سرد شده
با اینکه این روزا دیگه ،
گلهای گلدون زرد شده
*
ولی بدون ! عشقم تویی
فقط تــــویی
اونکه تا وقت ِ جون دادن
یـا د شه تو قلبم ، تویی
*
عزیز ِ دردونه ی من
حرف خودت مگه نبود
" فرصت کمه برای عشق " ؟
پس چـرا خــون ِ دل میدیم
به این قــنــــاری های ِ عشق !
*
بیا اینو باور کنیم ،
عمرها دارند کوتاه میشند
گلبرگای نازک ِ عشق
زود از ساقه جدا میشند
*
تو دنبال ِ بهونه ای
واسه ، رها شدن ز ِ من
بهتره انکار نکنی
ای نازنین ِ خواستنی ،
نزدیکتر از خودم به من !
*
سر نزدن هات معلومه
رو اسم ِ ما خط کشیدی
توی صف ِ خاطرخواهات
ما را دیگه هیچ ندیدی
*
عیب نداره ازین به بعد
یکطرفه دوستت دارم
تا آخرین لحظه ی عُمر
دست از تو بر نمی دارم
*
تو مثل قلبم می مونی
تویی چو پاره ی تنم
هــــرگــــز اینو یادت نره
دل از تو بر نمی کنم
+ به قلم : رهسپار
در غـبــار
من و تو
گمشـدگـانـی بودیم در غبـــار
غـبـار ِ تنـهــایی و حـیـرانـی ...
در آن غـروب ِ حـادثــه ، نــاگــاه
آمــدی :
از وَرای ِ غـبــار
از آنسوی ِ زمـیـن
انگــار ، از سـیـــاره ی ناهـیـد
...
ایـنـک ، نـازنـیـن !
بـایـد فـانـوســی بــجـــویـیـم
در این جنگـل ِ مـِـه آلود و پـر آشـوب
نـمـی خواهم دوبـاره گـُم شویـم در غـبـار ...

نــــگـــاه
خواستم از تو بســـــرایم
امـــا
واژه ها
با عجــز و شرمساری
از رُسـتـنـگــاه ِ قلـم
گـریختنــد ...
من ماندم و خیال ِ چشمانت
و گفتگـــوی صامت ِ نـگـاه هایمان
که بی نیاز از نوشتن بود ...
![]()
فرشته
بار دیگــر
شجــره نـامـه ات را
نـگــاه کــن !
تو بـه زمـیــنـیــان نمـی مـانـی
شاید فـرشـتــه ای باشی
که هفــت آسـمــان
وفـــا آورده ای .

تبصره
پیوندمان
از آغاز ،
قـانــون ِ زمانه نبود
مـــا
مشروعیت ِ رابطه را
از تـبـصــره ی عشق
وام گــرفـتـیـم
..............
جــــدال
جـدالـی بـود سخت
میان ِ فِراق و وداع
تو گفتی :
فــِـراق ، شعله بر جان می زند ...
من گفتم :
وداع ، خاکسترم می کند ...
...
چه خرسندم من !
اینک که شعله بر جانم افتاده است .

دلتنگ
همه جا هستی :
در مقابلم
کنارم ...
در کوچه و خیابان ،
در آفتــاب و در سایــه
در لابلای سطرهای کتاب
حتی در خواب و خیالم...
نازنین!
هرجا می نگرم ، می بینمت
پس چرا اینگونه دلتنگت هستم؟!

واژه
می گفتی از آن ِ منی
نبودی از آن ِ من :
هرگاه خواستی ، آمدی
و هرگاه خواستی ، رفتی
.....
بسیار ، جستجو کردم ، ...
هیچ فرهنگ ِ واژگانی
اینگونه معنا نکرده بود
واژه ی مالکیت را ...
+ به قلم : رهسپار





