شب یـلدا
شب ِ یلدا نیز
اگر با تو بگذرد
چشم به همزدنی ، بیش نیست
...
برای من ِ محتـــاج
زیـارت ِ چشمانـت
چشم به همزدنی هم
غـنـیـمـت است .
+ به قلم : رهسپار
میلاد
اگر من
میلاد تو را از یاد بـُرده باشم :
آسـمان ، هرگز از یاد نمی بـََرَ د ؛
زیرا آن شب ،
ستاره باران تـَرَ ست .
...
خورشید از یاد نمی برد ؛چون آن روز ،
درخشان تـَرَ ست.
...
گــُل ها فراموش نمی کنند ؛
چرا که آن روز ،
عطرآگین ترند ؛
...
مرغ های عشق ، از خاطر نمی برند ؛
زیرا مادران و پدرانشان ،
آخرین حرف ِ الفبای عشق را
در روز ِ ولادت ِ تو ، آموخته اند
...
چه آشفته حال بوده ام من !
این همه نشانه ... !
و ندانسته ام که روز میلاد توست .
+ به قلم : رهسپار

________
در حادثه ی بشکوه ِ دوباره به هم رسیدن ؛
نه اینکه حرفی برای گفتن نیست !
برای واگویه ی ِ احساسمان ،
واژه ها ، بس عاجزند
...
غرقه می شویم
در ژرفای آتش ِ چشمهامان ؛
گاهی در " نگاه " ،
صد کتاب ، سخن است .
+ به قلم : رهسپار





