10
86/10/20
ما ، باد ، خاک

سهم ِ تـو از من
هرچه بود ؛
سـپـردی اش بـه بـاد .
سهم ِ من از تــو
هر چـه بـود ؛
هـســت ؛
به همان طراوت و گرمای ِ آغازین .
عـزیـز می دارمـش
تا آخرین نـبـض ِ بـودن
تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک ...
کـــولــه بـار

کوله ات را پــُر کن
لبریزش کن از عشـــق و مـِهـر
سنگینی اش ؛
تـا سَــفـَر هایـی هـرچند دور
انـدکـی هم ،
آزارَت نخواهد داد !
+ به قلم : رهسپار
9
86/10/11
گمگشته
وقتی زمین
سراسر ، برفی است
و من
سراپای ، سپید پوش ؛
چه فرقی است ،
میان ِ جست و خیز و فریاد
و آرامش و قرار؟
تو ، از آن اوج
این گمگشته ، در جزیره ی تنهایی را
نمی بینی ...
+ به قلم : رهسپار





