14
87/07/21
برهوت
ــــــــــــــــــــ
آنگاه که محتاج ِ سایه بانی بودم ،
در برهوت ِ سوزان ِ تنهایی
رهایم کردی !
گمان کردم
به جستجوی تکه ابری در آنسوی آسمان ، رفته ای
... تو رفتی و
تکه ابری نیز نیامد
و من
اینک ، ایستاده مُرده ام ؛
در شمایل ِ مترسکی محزون
که بر شانه های سایه اش ، به خواب رفته است ...
بگذار در این وادی ِ آتش و عطش
سايه ای بـمــانـَـد ؛
شاید ، روزي
" تو " بیایی .

+ به قلم : رهسپار





