در غـبــار
من و تو
گمشـدگـانـی بودیم در غبـــار
غـبـار ِ تنـهــایی و حـیـرانـی ...
در آن غـروب ِ حـادثــه ، نــاگــاه
آمــدی :
از وَرای ِ غـبــار
از آنسوی ِ زمـیـن
انگــار ، از سـیـــاره ی ناهـیـد
...
ایـنـک ، نـازنـیـن !
بـایـد فـانـوســی بــجـــویـیـم
در این جنگـل ِ مـِـه آلود و پـر آشـوب
نـمـی خواهم دوبـاره گـُم شویـم در غـبـار ...

نــــگـــاه
خواستم از تو بســـــرایم
امـــا
واژه ها
با عجــز و شرمساری
از رُسـتـنـگــاه ِ قلـم
گـریختنــد ...
من ماندم و خیال ِ چشمانت
و گفتگـــوی صامت ِ نـگـاه هایمان
که بی نیاز از نوشتن بود ...
![]()
فرشته
بار دیگــر
شجــره نـامـه ات را
نـگــاه کــن !
تو بـه زمـیــنـیــان نمـی مـانـی
شاید فـرشـتــه ای باشی
که هفــت آسـمــان
وفـــا آورده ای .

تبصره
پیوندمان
از آغاز ،
قـانــون ِ زمانه نبود
مـــا
مشروعیت ِ رابطه را
از تـبـصــره ی عشق
وام گــرفـتـیـم
..............
جــــدال
جـدالـی بـود سخت
میان ِ فِراق و وداع
تو گفتی :
فــِـراق ، شعله بر جان می زند ...
من گفتم :
وداع ، خاکسترم می کند ...
...
چه خرسندم من !
اینک که شعله بر جانم افتاده است .

دلتنگ
همه جا هستی :
در مقابلم
کنارم ...
در کوچه و خیابان ،
در آفتــاب و در سایــه
در لابلای سطرهای کتاب
حتی در خواب و خیالم...
نازنین!
هرجا می نگرم ، می بینمت
پس چرا اینگونه دلتنگت هستم؟!

واژه
می گفتی از آن ِ منی
نبودی از آن ِ من :
هرگاه خواستی ، آمدی
و هرگاه خواستی ، رفتی
.....
بسیار ، جستجو کردم ، ...
هیچ فرهنگ ِ واژگانی
اینگونه معنا نکرده بود
واژه ی مالکیت را ...
+ به قلم : رهسپار




