تـا دیــدار
آنگاه که کنـــــار ِ مـنـــی
دوست دارم ثـــانـیـه ها
به کـُـنــدی سالها بگذرند
و آنـگـاه که از کـنـارم می روی
دوســت دارم هفته ها و ساعت ها
بـیـش از ثـانـیـه ای نـپــایند
تا دوباره فرا رســــــد :
جشنواره ی دیدارمان ...
خــــدایـا !
عـصای سحر آمیز ی می خواهـــم
تا عـقــربــه های ساعتی را که
بر پهـنـه ی آسمان دوخته ای
به دلخواه
اینسو و آنسو بکــِشـــم

ویــرایـش دوباره
اگر زندگی
کتاب ِ قصـــه ای بــود کـه
ویـرایـش ِ دو باره ای داشت
آنـــگــــاه
به جـای ِ همــه ی نام هــای خط خطی
تـنـهــا ، نــام ِ تـــــو بود :
ای ویـرایـش ِ آخرین !

فـنــــا
چـون عقـربـه هــا
مــی آیـی و می روی
مــی روی و مـــی آیـی
مـانـدن هــایــت ، کــوتــاه و
رفتـن هایـت ، بـس بـلـنـد
....
نـمـیـدانم دعـا ست یا نـفـریـن :
کــاش ، این بار
بـا وصال ِ عقربه ها
این رنج شمار ؛
این ساعت ِ نفرین زده
از حـرکت ، بایـستـد
و همـیـشـه ... بـمـانـی !

مـــرور
نـا بـاورانـه
خاطـراتـم را
از دیـروز و دیــروز ها
از بـرگ بـرگ ِ دفتــر ِ خـیـال
بـیـرون می کـِشـم
دلــم برای همه ی آن لحـظــه ها تـنـگ است ...
پــس از تـــو ؛
عـشــق
مـضـحــِک تـریــن ِ واژه هـا ست .